پنجشنبه, می ۱۵, ۲۰۰۸

ديدار در رويا

تو که اینجا باشی دنیا سهم من، میشه همیشه

روزای آفتابی من بی تو که ابری نمیشه

بی‌خیال از اینجا رفتی پشت‌سر نگاه نکردی

تودلت نگفتی پس اونهمه خاطره چی می‌شه

اگه مهربون می‌موندی، دیگه تنها نمی‌موندم

خودمو پیدا می کردم توی شب جا نمی‌موندم

لااقل یه بار بی‌انصاف یه سلامی ، یه کلامی

کاشکی همون لحظه اول نامه‌هاتو می‌سوزوندم

گوش بده به حرفام امشب اگه خوابی یا که بیدار

این جدایی تا ابد نیست برو به امید دیدار

اگه یه روزی دل تو سنگ گریه‌های من شد

وعده ما کنج حسرت زیر سایه سپیدار
وعده ما توي رويا مثل قصه كتابا

او براي هميشه دير كرده است

پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است. تنها دقایقی دیر کرده است.

گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است!

خندید به سادگیم آیینه و گفت : او احساس پاک تو را زنجیر کرده است.

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی!

گفت : خوابی... سالهاست که دیر کرده است....

در آیینه به خود نگاه می کنم ....آه ... عشق او عجیب مرا پیر کرده است....

راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است!!!

اما من چه ساده...و چه خوش باور برای آمدنش به انتظار نشسته بودم... انتظاری عبث!

انتظار کار عاشقان است و من دلداده چه می کردم به جز انتظار؟

چشمانم هنوز به حلقه ی در خیره مانده اند ... نکند چشمانم خسته شوند ...نکند امشب هم خوابم ببرد ...

چه دیر پیدایش کردم ! قبل از این کجا بود؟ چطور گرفتارش شدم؟ چطور عاشقش شدم؟ چطور دلم را ربود؟

کی رفت؟ چرا رفت؟ کی می آید؟ اصلاً می آید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خداحافظی

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست

گـــــــــــــریز و درد

رفتـــــم، مرا ببــخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گـــــریز برایم نمانـــــــده بود
این عشــــق آتشــــین پر از درد بی امیــــد
در وادی گنــــاه و جنــــونم کشانــــــده بود



رفتــــــم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را
با اشک های دیده ز لب شستـــــشو دهــــم
رفتـــــــم که ناتمام بمانم در این ســـــــرود
رفتـــــــم که با نگفته به خود آبــــــرو دهـم



رفتــــم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بود
عشـــــــق من و نیــاز تو و سوز و سـاز ما
از پرده ی خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بیرون فتــــــــاده بود به یکـــــــباره راز ما



رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لا به لای دامن شبــــــرنگ زندگـــــــی
رفتــــم، که در سیاهی یک گور بی نشــان
فارغ شوم ز کشمـــکش و جنگ زندگـــــی



من از دو چشم روشن و گریـــان گریختـم
از خنده های وحشــــی طوفان گـــــریختم
از بســـــتر وصال به آغوش سرد هجــــر
آزرده از ملامت وجـــــدان گـــــــــریختم



ای سینه در حرارت سوزان خود بســوز
دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیـــــر
میخواستم که شعله شوم سرکــــشی کنــم
مرغی شدم به کنج قفـــس بسته و اسیـــر



روحی مشوشم که بشی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخــــی گــــــــریستم
نالان ز کرده ها و پشــــیمان ز گفتـــه ها
دیدم که لایق تو و عشــــــــق تو نیســـتم

فروغ فرخزاد

بيكران عشق

گفتی که می بوسم تو را،
گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بيند کسی،
گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در
گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم
گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم
گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام
گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند
گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم
گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم
گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم

چهارشنبه, آوریل ۹, ۲۰۰۸

عشق پنهان

دست عشق از دامن دل دور باد!می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کردکه دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق رابی گذاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز رادر کف مستی نمی بایست داد

خداحافظ تمام ناتمام ها


اگر نفس هایم هنوز هق هق را نوازش نمیکند دلیل بر نشکستن بغض زخمی سینه ام نیست .... تقدیم به تمام آنان که ستاره هایشان در هجوم عشق نفس بریده است قرارم در هجوم بی قراری شکست....تاب ماندن و توان بودن در خود نمی یابم....التهاب پنجره فریاد میزند دوری ات را ....نگاهم سوخت از بس که شعله شد شبهای بی فانوس نبودنت را ....لالایی مهتاب مرثیه ی مرگ را نجوا میکند....ستاره ها نفس بریده اند و رنگ باخته اند در این ترانه ی عاشقانه....شعله ی نیمه جان شمع پر میدهد پروانه ی سوخته ی نگاهم را تا معبد حضور تو.....و تن تب دار آسمان تلخ ترین خاطره های نگاه غریبش را بدرقه ی راهم میکند.... آه...که چه سخت است نبودنت و در این نبودن ماندن....اینبار برای رفتن؛رفتنی که رنگ ماندن بر چهره دارد میگویم خداحافظ....